
فيلم باران، ساخته مجيد مجيدي، برنده هفت جايزه از جشنواره بين المللی فيلم فجر (١٣٨٠)، جايزه بهترين فيلم از فستيوال بينالمللی فيلم مونترال
برج سازی، كارگران روستايي و افغاني، صحنه ای بسیار معمولی در تهران. لطيف كارگر روستايي است كه مسئول چای و غذاست. یک کارگر افغانی زخمی میشود و بنا می شود به جایش رحمت پسر او سر کار بیاید. سختی کار برای رحمت که جثه کوچکی دارد باعث می شود جای لطیف را با او عوض کنند، رحمت چای میاورد و غذا آماده می کند، سفره پهن می کند. لطيف كار راحت خود را از دست مي دهد و به همین دلیل می خواد رحمت را اذیت کند ولی یک روز متوجه می شود که رحمت یک دختر است كه از سر ناچاري در ميان مردان به جاي پدر كار مي كند. لطیف مهربان می شود، می شود لطیف و دل میبندد به باران ...
باران رو برای دومین بار دیدم ولی این دفعه با دفعه اولی که دیده بودمش خیلی فرق داشت جاهایی که مجیدی با ظرافت کامل عشق لطیف رو به نمایش میزاره به نظرم بینظیر بود. گل سر باران، جای کفشش توی زمین گلی، وقتی لطیف شناسنامه اش رو میفروشه، اون موقعی که برای دلبری موهاش رو شونه میزنه، لباسای تمیز می پوشه
میلنیوم نام مجله ای است که در سوئد منتشر می شود، روزنامه نگاری به نام میکائل، که برای آن کار می کند به دلایلی استعفا می دهد، در این حال مردی از خانواده ای ثروتمند او را به عنوان کاراگاه خصوصی استخدام می کند تا قاتل خواهر زاده اش،آرییت، را بیابد، دختری که چهل سال پیش در سن ۱۶ سالگی ناپدید شده است. برای رمز گشایی چند کد دختری به نام لیزبت به کمکش میاید. میکائل در پی تحقیقاتش به حقایق تلخی بر می خورد ولی موفق می شود که ماموریت خود را به پایان برساند و آرییت را در سن ۵۶ سالگی زنده بیابد. این فیلم از روی داستان "مردهایی که زن ها را دوست ندارند" نوشته Stieg Larsson ساخته شده است.